پراکنده نوشت
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢  کلمات کلیدی:

الان که دوباره دست به قلم شده ام بیشتر ذهنم را تغییرات محسوس روحی و روانی ام مشغول کرده است؛ اینکه واقعا احساس می کنم در برخی زمینه ها تغییر کرده ام؛ قبلا گفته ام که همه این تغییرات را ناشی از ورود به سن پختگی می دانم؛ نه اینکه کاملا پخته شده ام؛ ولی احساس میکنم نسبت به بعضی چیزها آرام تر شده ام؛ و نسبت به بسیاری موارد بی تفاوت شده ام؛ تصمیم گرفته ام که دیگر هیچکس را نصیحت نکنم! توصیه یا پیشنهادی به کسی ندهم؛ همه را به حال خود واگذارم و خودم را بیشتر؛ فکر می کنم که اقدام کردن یا نکردن من در بسیاری موارد چیزی را عوض نمی کند؛ پس همه را به حال خود رها کن!

قبلا هم نوشتم که دغدغه دو سه سال گذشته ام بیشتر این بود که چقدر برای جامعه و مردم مفید بوده ام و چطور می توانم مفید باشم؛ بسیار اندیشه کردم و با یکی از دوستان همدل هم همفکر کردیم اما به نتیجه ای ختم نیافت. اما از عید امسال به ویژه قرارم با خودم این شد که در مورد چیزی که نمی توانی کاری کنی و چیزی از دستت بر نمی آید، خودت را اذیت نکن.

گاهی فکر می کنم «تسلیم» شده ام؛ تسلیم جبر روزگار؛ تسلیم تقدیر و سرنوشت؛ احساس می کنم چیزی را نمی توانم تغییر دهم و...

بگذریم. تا اینجا نوشتم اما دوباره یادم رفت قلم را برای چه برداشتم؟! فراموش کردم چه میخواستم بنویسم!