روژان بانو
ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۳  کلمات کلیدی: روژآن ، نعمت

امروز چهار روز از دو سالگی روژان بانو میگذرد؛ درباره نعمتی به نام روژان، فقط باید بگویم؛ الحمدلله رب العالمین؛ فقط خدا را شکر؛ خدا را شکر می کنم که ما را لایق دانست و چنین گوهری به ما عطا کرد؛ از روژان بخواهم بنویسم باید اول از مهربانی و دست و دلبازیش بنویسم؛ باید از کلماتی که با لحن بچگی تمام بر زبان جاری می کند، بنویسم؛ باید بنویسم وقتی می گوید

تَتَتُر یعنی تشکر؛ مَمّون یعنی ممنون؛ دادا یعنی داداش؛ «بَ» یعنی بغل؛ «با» یعنی بالا و «نتُن» یعنی «نکن»؛ 

و اما دو عبارت منحصر به فرد هم داره؛ یکی «نُم» یعنی «هر چیز خوردنی» مثل شام و ناهار و... و دیگری «نُم نُم» یعنی هر چیز خوردنی اما خیلی خوشمزه!

و اینکه دخترم بسیار مهربان است؛ مثلا از نظر ایشان سر سفره ناهار یا شام همه اعضای خانواده باید حاضر باشند؛ چندی پیش من در حال مطالعه بودم و قصد شام خوردن نداشتم و سر سفره نرفتم؛ روژان بانو به اتاق آمد و گفت «بابا؛ نُم» یعنی مرا دعوت به شام کرد؛ من گفتم دخترم من شام نمی خواهم؛ اما روژان با لحن ترغیب کننده گفت: «بابا؛ نُم نُم» و با صدای دهان که به معنای خوشمزه بودن شام است، مرا تشویق به شام کرد! فقط می توانم بگویم؛ خدا را شکر.

وقتی خنده و گریه ناشی از بچگی اش را می بینم و به آن می اندیشم؛ خدا را به خاطر نعمت فرزند سپاس می گویم؛ و از خدا می خواهم لذت این نعمت شیرین را به همه بندگان لایقش بچشاند.


 
پراکنده نوشت
ساعت ٢:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/٢  کلمات کلیدی:

الان که دوباره دست به قلم شده ام بیشتر ذهنم را تغییرات محسوس روحی و روانی ام مشغول کرده است؛ اینکه واقعا احساس می کنم در برخی زمینه ها تغییر کرده ام؛ قبلا گفته ام که همه این تغییرات را ناشی از ورود به سن پختگی می دانم؛ نه اینکه کاملا پخته شده ام؛ ولی احساس میکنم نسبت به بعضی چیزها آرام تر شده ام؛ و نسبت به بسیاری موارد بی تفاوت شده ام؛ تصمیم گرفته ام که دیگر هیچکس را نصیحت نکنم! توصیه یا پیشنهادی به کسی ندهم؛ همه را به حال خود واگذارم و خودم را بیشتر؛ فکر می کنم که اقدام کردن یا نکردن من در بسیاری موارد چیزی را عوض نمی کند؛ پس همه را به حال خود رها کن!

قبلا هم نوشتم که دغدغه دو سه سال گذشته ام بیشتر این بود که چقدر برای جامعه و مردم مفید بوده ام و چطور می توانم مفید باشم؛ بسیار اندیشه کردم و با یکی از دوستان همدل هم همفکر کردیم اما به نتیجه ای ختم نیافت. اما از عید امسال به ویژه قرارم با خودم این شد که در مورد چیزی که نمی توانی کاری کنی و چیزی از دستت بر نمی آید، خودت را اذیت نکن.

گاهی فکر می کنم «تسلیم» شده ام؛ تسلیم جبر روزگار؛ تسلیم تقدیر و سرنوشت؛ احساس می کنم چیزی را نمی توانم تغییر دهم و...

بگذریم. تا اینجا نوشتم اما دوباره یادم رفت قلم را برای چه برداشتم؟! فراموش کردم چه میخواستم بنویسم!


 
پرفسور میرزاخانی
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٦  کلمات کلیدی: مریم میرزاخانی

پرفسور میرزاخانی، پرفسور مریم میرزاخانی، نابغه علم ریاضی، اولین برنده زن جایزه پرافتخار فلان و.... دهها عنوان دیگری که این روزها در روزنامه ها و فضای مجازی دست به دست می شوند، حالا پس از خبر مرگ پرفسور میرزاخانی به این وسعت منتشر می شود؛ چرا حالا؟ چرا تاکنون این همه افتخار برای ایرانی ها پنهان مانده بود؟ چون حالا دیگر این پرفسور این سراسر افتخار برای ایرانیان، «مرده» است!! حالا به این فکر افتاده اند که نامش را بر خیابانی بگذارند، تصویرش را بر صفحه روزنامه چاپ کنند؛ او را ملکه ریاضیات بنامند و بر حجابش سختگیری نکنند!

مریم میرزاخانی بزرگ بود و بی نظیر؛ اما بزرگی و بی نظیریش در کشور خودش دیده نشد و نخواستند ببینند و نخواستند که الگو شود؛ تلویزیون، این رسانه به اصطلاح ملی اصلا به او نپرداخت؛ برای تلویزیون هیچ مهم نبود که مریم میرزاخانی چقدر در عالم ریاضی سر و صدا به راه انداخته است؛ زمانی که تلویزیون به چند بازیگر سخیف و بی ارزش سینما و تلویزیون ایرانی می پردازد و آنها را برای مردم جالب و شگفت انگیز معرفی می کند، مریم میرزاخانی ها فراموش می شوند؛ دیده نمی شوند؛ الگوهایی که از همین تلویزیون برای جوانان و نوجوانان ساخته می شود، از بازیگران تلویزیون و سینمای داخلی ساخته می شود.

و وقتی مریم میرزاخانی ها مشهور می شوند که مرده باشند؛ زنده آنها قابل توجه نیستند.

از لحظه ای که خبر آسمانی شدن پرفسور مریم میرزاخانی را شنیده ام، شوکه شده ام؛ بغضی گلویم را فشرد؛ و افسوس خوردم که چرا ایشان اینطور برای جوان ایرانی غریب و ناشناخته ماند.

همین الان هم کم نیستند امثال مریم میرزاخانی که به دلایلی مجبور به مهاجرت و غربت هستند.

خدا حتما ایشان را می آمرزد؛ روحش شاد.


 
داغ نان
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۳/۳  کلمات کلیدی:

امروز مطلبی در اینترنت خواندم که...

روزنامه قانون در گزارشی نوشت: این روایت واقعی است؛ در نقطه ای پرت و دور از انتظار هم اتفاق نیفتاده است و همین اواخر گوشه ای از شهر تهران عده ای در یک مدرسه در منطقه 16 تهران شاهد آن بوده اند. پسربچه‌ای نوجوان در مدرسه حین درس جواب دادن بدحال می شود و تقریبا بیهوش شده است.

در درمانگاه، پزشک مشکل را تشخیص نمی دهد و برای مشخص شدن موضوع برای دانش‌آموز بی‌حال، آزمایش می نویسد. در این فاصله مادر دانش‌آموز به مرکز درمانی رسیده و می گوید نیازی به آزمایش نیست.  مادر به معلم همراه پسرش گفته است: «سه روز است نان نخورده ایم. نانوایی هم دیگر نان نسیه نمی دهد...» معلم  مدرسه که راوی این اتفاق بود، می گوید: «همه بچه ها خانواده دارند. صلاح نیست بیایید و ماجرا آشکارتر شود. بچه های دیگر هم هستند. خجالت می کشند.»

حد فاصل در مدرسه از دو سو، دو نانوایی است. یکی نان نسیه می دهد و دیگری نمی دهد! کاغذ «نسیه داده نمی شود حتی به شما » در هر دو نانوایی دیده می‌شد. بوی نان زنگ آخر در خیابان می پیچد. زنگ مدرسه زده می شود و بچه ها در آفتاب ظهر بیرون زده اند و ناگزیر از رد شدن از جلو نانوایی هستند. بوی نان باز هم می آید. عده ای پایشان جلوی در نانوایی شل می شود. انگار هوا هم خوردن دارد. صف طولانی نیست . می شود نان هم خرید اما ... . بچه ها رفته اند.


 
ادامه حیات مجازی
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢۸  کلمات کلیدی: حیات مجازی

قبل از وسطای اردیبهشت، سایت بلاگفا اعلام کرد که به علت مشکلات فنی، یکی دو روزی وبلاگها  در دسترس نخواهند بود؛ ما هم صبر کردیم اما یکی دو روزشان به یک هفته تبدیل شد و سایتشان درست نشد که نشد! تا اینکه در آخرین پیام اعلام کرده اند که حتی با کمک کارشناسان خارجی هم متأسفانه این عملیات بازیابی و تعمیر کردن سرورها موفق نبوده است!

پس تصمیم به مهاجرت مجازی گرفتم به persianblog امیدوارم که بتوانم این حیات مجازی را ادامه دهم!