حکایت بیقراری

می نویسم؛ با نوشتن آرام می شوم؛ نوشتن دارویی است که تسکین می دهد روح بیقرارم را...

دوستانم
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٤  کلمات کلیدی: غربت ، خفر ، دوستان

اندر معایب غربت هم یکی اینکه از دوستان همدل و همفکر دور می شوی و واقعا نمی شود با یکی دو بار گپ زدن که بیش از دو ساعت نمی شود، بگویی تمام آنچه را که جمع کرده ای؛ چند روزی از عید گذشته بود که احد را دیدم؛ از دوستان قدیمی و از همدلان امروز؛ وقتی به هم می رسیم کلی حرف می زنیم از همه جا؛ از عالم ناسوت و لاهوت؛ وقتی گفتم رسیدم به چهلمین ایستگاه اولین جمله ای که بر زبانش جاری شد این بود که چه جالب رسیدی به سن بعثت پیامبر!! کمی از این جمله اش به فکر فرو رفتم و بعد بیشتر به آن اندیشیدم؛ به نظر من هر نظر و عقیده ای که بدین صورت لحظه ای (ناگهانی) اظهار می شود، نشان از افکار و عقاید گوینده دارد؛ خوشحال شدم که دوستم چنین افکار پاک و صحیحی دارد و در توصیف سن من، اولین چیزی که به ذهنش رسید، سن پیامبر گرامی اسلام بود.

و اما در ادامه گپ زدنهایمان که فکر کنم بیش از دو ساعتی طول کشید، از فاصله ها و مرارتهای روزگار و تنها ماندنها گفتیم؛ هر دو احساس غریبی مشترکی داشتیم و گرچه بیان نکردیم اما افسوس می خوردیم که چرا فرصت دیدارها اینقدر کم است.

بعد بیشتر فکر کردم و دیدم در این هیاهو و این مرارتها، پای هیچکس به جز انتخاب خودم در میان نبوده؛ گر چه گاهی از طعنه ها و جملات رمزداری که درباره پیشرفت های دنیوی می شنیدم، کمی متأثر می شدم اما خدا را شکر کردم که این غریبی مزایای بیشتری نسبت به معایبش داشته است.  به سالهای دور که می نگرم، درک این موضوع برایم بیشتر شده است و افق نگاهم وسیع تر؛ می دانم با این انتخاب بر چه چیزهایی چشم بسته ام و در عوض کدامین لطفهای الهی نصیبم شده است. ناشکر نیستم و از این بابت خدای را سپاس می گویم.

راستی یک روز قبل از عید هم که سرمست از بارانهای بهاری بودم و شکرگویان در حال قدم زدن در تنها خیابان، محمود را دیدم؛ محمود از همکلاسی های دوران دبیرستانم بود؛ رفاقت خوبی بینمان برقرار بود و الان هم که کمی گپ زدیم، هنوز همان احساس و رفاقت در کلاممان بود.


 
نوروز 96
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٧  کلمات کلیدی: سفر ، اجتماعی ، خفر ، دانشگاه

پس از عرض تبریک سال نو؛ این اولین نوشته ام در سال 96 است؛ سالی که وقتی به آن می اندیشم، حس آرامشی می یابم که سابقه نداشته است. نامش را سال پختگی نهادم؛ دوستی از علت انتخاب این نام پرسیده بود؛ منظورم از سال پختگی سالی است که احساس می کنم که بسیاری از وقایع و حوادثی که باید یک مرد را پخته و مجرب کند و او را بیدار کند که اینجا سرای ماندگار نیست، دیده ام و تلخی هایش را چشیده ام و به ناپایداری هایش دل نسپرده ام.

احساس می کنم در سالی که گذشت به نوعی تغییر کردم؛ بالاخره با خودم کنار آمدم که امیدم را به چیزی که عمرم را برای آن گذاشته ام، قطع کنم؛ بالاخره به این نتیجه رسیدم که قسمت و تقدیر ما هم این بود و البته انتخاب خودم بوده و هست.

با سرگرمی ای که برای خودم در سال 95 انتخاب کردم، مشغولم و البته استرس زا و هیجانی؛ تصمیمی گرفته و حرکتی کردم و از خدا امید برکت دارم؛ بسیار به این امید دارم که باید حرکتی می کردم که خداوند از این مسیر، برکتی برساند؛ گرچه بازی خطرناکی است اما می ارزد.

و اما سال 96 را با روزهایی رویایی آغاز نمودم؛ روزهایی پر از باران، پر از رحمت خدا، سرشار از حس خوب و طراوت؛ امسال به خاطر مراسم عروسی آخرین مجرد از خانواده بزرگ پدری، همه تعطیلات را در شهر و دیار خودمان گذراندیم؛ و بارش باران رحمت الهی این تعطیلات را بسیار لذتبخش و آرامبخش کرد.

گرچه برخی فامیل به خاطر بارش باران کمی غر زدند که مراسم عروسی را مختل کرده است؛ ولی وقتی یادم می آمد به همین یک ماه پیش که همین افراد افتاده بودند به التماس و نماز باران و... کمی مکدر می شدم که چقدر انسان ناسپاس است.

اما ماجرای جالبی که از این تعطیلات در ذهنم ماندگار شد، همان مقایسه «علم بهتر است یا ثروت» بود؛ به لطف بازار خوبی که دو سه سالی هست در منطقه ما رونق گرفته است، اغلب فامیل و دوست و آشنا ثروتمند شده اند؛ در صحبتهایشان همه از مبالغ چندصد میلیونی صحبت می کردند؛ مبلغی که برای ما قشر حقوق بگیر.....

یکی از اقوام نزدیک در نصیحتی به فرزندش (که با رتبه اول دبیرستان را تمام کرده بود؛ اما در کنکور موفق نشده بود) گفته بود که درس و مشق را کنار بگذار! میخواهی مثل فلانی (من را مثال زده بود!!) درس بخوانی و راهی دیار غربت بشوی و....

وقتی این روایت را شنیدم؛ کمی به فکر فرو رفتم که ببنید چه روزگاری شده که ما که روزی افتخار فامیل و اقوام بودیم و رفته ایم دنبال درس و تحصیلات دانشگاهی و فلان جا کار میکنیم، مثال ناکامی آخر و عاقبت درس خواندن شده ایم.


 
نود و رنج
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: اجتماعی

سال نود و پنج را بهتر است نود و رنج بنامم؛ سال مهربانی برای من نبود؛ بسیار سختی و تلخی در این سال تجربه کردم ؛ البته خوب به خاطر دارم از همان روز اول امسال، حس خوبی به این سال نداشتم.

به خصوص اردیبهشت و آذر ماه و بهمن ماه که سخت ترین روزها را داشتم. ولی هر چه بود گذشت و تنها مثل سال 77 که فقط خاطرات تلخی از آن برایم مانده است، از 95 هم خاطرات خوبی برایم نماند.

و اما الان؛بر قله ای ایستاده ام و به پشت سر و گذشته ها می نگرم؛ روزهایی را آرزوها و رویاها را در سر داشتم؛ به بعضی رسیده ام و به برخی هنوز امیدوار! خدا را شکر می کنم. چند روز دیگر به سال پختگی می رسم؛ احساس خاصی به آن دارم؛ یک جور احساس آرامش؛ به سن پختگی خوش بینم.

الان که روزهای آخر سال هست؛ احساس تکراری پایان اسفندماه سالهای گذشته را دارم؛ از برخی رفقای اجباری هرگز نمی گذرم؛ چرا که بسیاری از لحظاتم را تلخ کردند؛ فقط هم به علت حسادت و بخل. 

فقط نتیجه یک مورد از لحظات تلخ امسال را می نویسم و آن اینکه ببین چقدر تلخ کردند روزهایی را که مهمترین دعایم در شب قدر، دعا برای آنها بود. از دیگر مسائلی که سال 95 را برایم تلخ تر کرد، همین موضوعات اقتصادی و بی رحمی ها مختلسین بود؛ نه اینکه نگران حقی که از من خورده شد، بودم؛ نه؛ فقط به این دلیل که ویران کردند اعتمادی که مردم به آنها داشتند.


 
حسب حال دانشگاهی این روزها
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: دانشگاه

در چشم به هم زدنی روزها گذشت و ترم آخر شدم! قبلا گفتم که سر پیری فیلمان هوس دانشگاه کرد و قصد تکمیل تحصیلات کردم؛ آن هم کجا؟ دانشگاه آزاد!! یک حساب و کتاب سرانگشتی کردم، دیدم تا الان حدود 10 میلیون ناقابل شهریه داده ام! و هنوز پایان نامه و مصائب آن مانده است.

و اما مطلبی که به خصوص این یک ماه اخیر مشغله ذهنی و علت استرس و اضطرابم شده بود، نه مشکلات درس و سختی امتحانات بود، که یکی از اساتید بود که لحظه ای بود و هیچ وقت هم راضی نبود! نه از من؛ از کلاس رضایت نداشت؛ از انگیزه نداشتن دانشجوها گلایه داشت؛ خلاصه بعضی وقتها هم تهدید به ملاقات دوباره همه کلاس در ترم آینده! از آنجایی که من در طول ترم درسها را مروری کرده بودم و اغلب با آمادگی سر کلاس حاضر می شدم، زیاد نگرانی نداشتم؛ تا اینکه موضوعاتی را اعلام کرد تا حسب علاقه یکی را انتخاب کنیم و مقاله ای و ارائه ای بدهیم؛

خلاصه کنم مطلب را؛ با اینکه چندین بار به صورت حضوری در مورد مقاله صحبت کرده بودیم و ترجمه چاپ شده را هم به ایشان تحویل دادم اما به دلیلی نامعلوم وقتی انتظار داشتم نمره ام حداقل 18 شود، در کمال بی انصافی نمره بسیار پایینی درج کرده بود؛ یعنی نمره کل پروژه و مقاله و ارائه را نداد!

این روزها می گذرد و خاطره آنها می ماند اما چه خوب بود که این سیستم تغییر می کرد.


 
 
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: هیچ

دوباره امروز آمدم قلم بردارم و بنویسم و کمی آرام شوم اما قلم برنداشته، زمین گذاشتم.

با اینکه آرامم می کند این ریز صداهای دکمه های کیبورد اما عجب روزگاری است که ...

بگذریم؛ شاید دوباره بنویسم فردا؛ پس فردا؛ یا شاید هیچ وقت!


 
حسب حال
ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۱٦  کلمات کلیدی: صبر ، اجتماعی

باورم نمی شد زمانی برسد که دو ماه بگذرد و در این وبلاگ قلمی نزم! این وبلاگ شاهد است که روزهایی بوده که نه یک بار که چندین بار مطلب برای وبلاگ در یک روز ثبت می کردم؛

چه شد آن هم شوق؟ کجا رفت آن هم احساس؟ نمی دانم؛ امروز هم که بعد از دو ماه قلم برداشتم تا بنویسم که الحمدلله روزگار شخصی ام خوب است اما اجتماعی ام نه! حقیقت این است که با دیدن برخی پدیده ها و ناهنجاری های اجتماعی که شاهدش هستیم، نمی توانم آرام بگیرم؛ نگران می شوم؛ عصبانی می شوم و چقدر افسوس و آه که دچارش می شوم؛ با دوستان صمیمی ام گهگاه بحث و درددل می کنیم اما چه کنیم که از دست چو منی هیچ کاری بر نمی آید و متأسفانه گوشهایی هم که باید اینگونه مسائل را بشنوند کر شده اند و چشمهایی که وظیفه شان دیدن و درمان چنین دردهای اجتماعی است، کورند.

روزگار، روزگار خوبی نیست؛ هر چه از نامردمی ها و تلخی های روزگار بنویسم، اتفاقی نمی افتد؛ که خود کرده را علاجی نیست؛ و فقط باید دعا کنیم از این بدتر نشود! اما این وضعیت، شایسته جامعه ما نیست! از این روزهای گذشته که بخواهم بنویسم ، باید از خبر ناگهانی فوت یکی از دوستان صمیمی ام در جمعه گذشته بنویسم؛ هنوز هم باورم نمی شود علیرضا به این زودی و ناگهانی پر کشید؛ باورم نمی شود که دیگر خنده های زیبایش را نخواهم دید؛ باورکردنی نیست که با 42 سال سن برود زیر خاک! چقدر غم انگیز بود که پسرش امیر محمد در سن 17 سالگی برای داغ پدرش بایستد جلو در مسجد؛

و اما مشغله ها دیگر این روزهایم، امتحان و دانشگاه است؛ استادهای فراموشکار و بی ثبات و به نظر من سر به هوا و البته بی انصاف! به راحتی آب خوردن، حرفش را فراموش می کند و...

بگذریم. راستی یادم نرود از خداوند تشکر کنم به خاطر این بارش باران و برفی هفته گذشته؛ نمی دانم دعاهای بنده ای مثل من هم تأثیر دارد یا نه؟ اما بسیار دعا کردم که خداوندگاریش را به رخ بنده های نیازمندش بکشد و دستان برآمده از نیاز و طلب باران را خالی و ناامید برنگرداند. خدایا شکر.


 
روزگارنوشت
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤  کلمات کلیدی: سفر

از آخرین نوشته ام بیش از یک ماه می گذرد؛ یعنی یک ماه است دست به کیبورد نبرده ام و چیزی در دفتر یادداشتم ثبت نکردم؛ نه اینکه اتفاقی نیفتاده؛ نه؛ اتفاقا همانطور که گفتم آبان ماه خوبی برایم بود و روزهای زیبا و شیرینی داشتم؛ نسبت به آذر ماه هم آن حس خوب را داشتم و دارم؛ ولی یک چیز را باید اعتراف کنم که همه آن «حس های خوب و لحظات شیرین» برمی گردد به احساس درونی و نگرش خود آدم؛ تصمیم گرفته بودم در آبان نسبت به همه چیز احساس خوب و نگاه مثبتی داشته باشم؛ انصافا همین تصمیم باعث شد اغلب وقایع برایم خوب باشد و آرامشی را تجربه کنم که در گذشته نداشتم. 

هفته گذشته را مسافرت رفتیم؛ از سرمای 16 درجه زیر صفر رفتیم به شهری که هوای 20 درجه بالای صفر داشت؛ از شهرهای جنوبی که می گذشتیم، کناره های جاده پر بود از ماشینهایی که گوجه می فروختند؛ گوجه فرنگی تازه کیلویی 400 و 500 تومان؛ این درحالی است که من روز قبل در شهر خودمان خریده بودم کیلویی 3500 تومان! تفاوت قیمت از کجا تا کجا! هندوانه های تازه برداشت شده هم در کنار جاده می فروختند؛ کیلویی 500 تومان.

و اما موضوعی که در این سفر توجهم را زیاد جلب کرد تعداد زیاد مغازه هایی بود که «قهوه اسپرسو» می فروختند! برایم جالب بود که چرا این همه مغازه ها به فروش «قهوه» روی آورده اند و این مغازه ها در همه شهرهایی که در این مسیر 2500 کیلومتری رفتیم، زیاد بودند. زیاد فکر کردم به این موضوع که کدامین علت باعث تشویق کسبه شده است که رو به فروش قهوه آن هم اسپرسو بیاورند؟ آیا فقط دلیل اقتصادی است یا دلیل دیگر؟

چندی است تمرین «آرامش» می کنم؛ بی دلیل خود را نگران نمی کنم؛ این تمرین به ویژه از آبان شروع کرده ام و خدا را شکر خیلی خوب بوده است؛ کمتر حساسیت نشان می دهم به مسائل کوچک و بزرگ؛ چه مسائل فردی و ارتباطات دوست و آشنا؛ چه مسائل جامعه و مشکلات مملکت و...

بگذریم؛ دیشب با تنها دوست و رفیق صمیمی و همشهری ام مکالمه تلفنی خوبی داشتم؛ از آن صحبتهایی که بعدش احساس خوبی داری؛ چند ماه صحبت تلفنی مفصلی درباره موضوعی با هم داشتیم و قرار بود در آینده و با برنامه هماهنگ بشویم و کاری کنیم کارستان؛ هم برای خودمان هم برای همشهری ها؛ تا شاید از خودخواهی برهیم و قدمی برداریم برای دیگران؛ اما هر زمینه ای را بررسی کردیم نشد که نشد! نه اینکه نشود؛ راستش آنقدر ریسکها به ویژه ریسکهای اقتصادی در این روزها زیاد شده است که خیلی بااحتیاط باید رفتار کرد؛ خلاصه اینکه به او گفتم من قانع شده ام به کارهای کوچک! در این مملکت کار بزرگ نمی شود کرد.

راستی یادم نرود بنویسم که چندی است تمرین قانع بودن می کنم. خدایا کمکم کن.


 
دیوانگی ها؛ بی قراری ها
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱  کلمات کلیدی: شعر

تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟
تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

شاعر: مهدی اخوان ثالث


 
← صفحه بعد