حکایت بیقراری

می نویسم؛ با نوشتن آرام می شوم؛ نوشتن دارویی است که تسکین می دهد روح بیقرارم را...

غزل حافظ
ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۳/٤  کلمات کلیدی: شعر ، حافظ

 

 ساقیا سایه ابر است و بهار و لب جوی من نگویم چه کن ار اهل دلی خود تو بگوی
بوی یک رنگی از این نقش نمی‌آید خیز دلق آلوده صوفی به می ناب بشوی
سفله طبع است جهان بر کرمش تکیه مکن ای جهان دیده ثبات قدم از سفله مجوی
دو نصیحت کنمت بشنو و صد گنج ببر از در عیش درآ و به ره عیب مپوی
شکر آن را که دگربار رسیدی به بهار بیخ نیکی بنشان و ره تحقیق بجوی
روی جانان طلبی آینه را قابل ساز ور نه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی
گوش بگشای که بلبل به فغان می‌گوید خواجه تقصیر مفرما گل توفیق ببوی
گفتی از حافظ ما بوی ریا می‌آید آفرین بر نفست باد که خوش بردی بوی

این غزل بسیار زیبا را از رفیق همدلی برایم به یادگار ماند که الان در آن طرف کره خاکی زندگی می کند. یادش بخیر.

به نظرم شاه بیت این غزل این است که حافظ میفرماید:

روی جانان طلبی، آینه را قابل ساز

ورنه هرگز گل و نسرین ندمد ز آهن و روی


 
خداحافظ
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٠  کلمات کلیدی: هیچ ، صبر

گرچه روزهای بهشتی اردیبهشتی را باید قدر بدانم و بهشتی شوم و بهشتی بسازم برای خود و این روحیه رنجور؛ اما اتفاقاتی رخ داد اخیرا که باورش برایم سخت و رنجی متحمل شده ام که سابقه نداشته؛

بعضی رشته های امیدم در حال گسسته شدن...

بعضی چیزها کم اهمیت می شوند...

تعصبم روی بعضی موارد در حال کم شدن...

نمی خواهم موضوع را باز کنم... شاید در نوشته بعدی به صورت محرمانه بگویم و خالی کنم این بار سنگین را.

تا بعد...


 
احتمال بعید
ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱٢  کلمات کلیدی: روژان

قانون احتمالات را در مسأله زیر بررسی کنید!! 

اینکه روژان بانو با موبایل مادرش در حال بازی باشد و صفحه گوشی را بدون آگاهی و صرفا برای بازی لمس کند؛ شماره هایی به صورت تصادفی در بخش گیرنده پیام بنویسد و کلماتی هم بنویسد و انگشت کوچکش دکمه ارسال را بفشارد؛ چند روز بعد دوباره همان شماره را شماره گیری کند و آن شماره زنگ بخورد و پاسخ داده شود و مادر روژان بانو متوجه شود که کسی در حال صحبت است!! سپس گوشی را بگیرد و با ایشان (!!) صحبت کند و مشخص شود که این شماره متعلق به کشور هلند بوده و ا آن شماره، متعلق به تلفن همراه یک خانم ایرانی و ساکن هلند است!

این موضوع برای من بسیار جالب و نادر بود؛ گفتم اینجا بنویسمش تا هم برای مخاطبین گفته باشم و هم ماندگار شود!


 
دوستانم
ساعت ۳:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٤  کلمات کلیدی: غربت ، خفر ، دوستان

اندر معایب غربت هم یکی اینکه از دوستان همدل و همفکر دور می شوی و واقعا نمی شود با یکی دو بار گپ زدن که بیش از دو ساعت نمی شود، بگویی تمام آنچه را که جمع کرده ای؛ چند روزی از عید گذشته بود که احد را دیدم؛ از دوستان قدیمی و از همدلان امروز؛ وقتی به هم می رسیم کلی حرف می زنیم از همه جا؛ از عالم ناسوت و لاهوت؛ وقتی گفتم رسیدم به چهلمین ایستگاه اولین جمله ای که بر زبانش جاری شد این بود که چه جالب رسیدی به سن بعثت پیامبر!! کمی از این جمله اش به فکر فرو رفتم و بعد بیشتر به آن اندیشیدم؛ به نظر من هر نظر و عقیده ای که بدین صورت لحظه ای (ناگهانی) اظهار می شود، نشان از افکار و عقاید گوینده دارد؛ خوشحال شدم که دوستم چنین افکار پاک و صحیحی دارد و در توصیف سن من، اولین چیزی که به ذهنش رسید، سن پیامبر گرامی اسلام بود.

و اما در ادامه گپ زدنهایمان که فکر کنم بیش از دو ساعتی طول کشید، از فاصله ها و مرارتهای روزگار و تنها ماندنها گفتیم؛ هر دو احساس غریبی مشترکی داشتیم و گرچه بیان نکردیم اما افسوس می خوردیم که چرا فرصت دیدارها اینقدر کم است.

بعد بیشتر فکر کردم و دیدم در این هیاهو و این مرارتها، پای هیچکس به جز انتخاب خودم در میان نبوده؛ گر چه گاهی از طعنه ها و جملات رمزداری که درباره پیشرفت های دنیوی می شنیدم، کمی متأثر می شدم اما خدا را شکر کردم که این غریبی مزایای بیشتری نسبت به معایبش داشته است.  به سالهای دور که می نگرم، درک این موضوع برایم بیشتر شده است و افق نگاهم وسیع تر؛ می دانم با این انتخاب بر چه چیزهایی چشم بسته ام و در عوض کدامین لطفهای الهی نصیبم شده است. ناشکر نیستم و از این بابت خدای را سپاس می گویم.

راستی یک روز قبل از عید هم که سرمست از بارانهای بهاری بودم و شکرگویان در حال قدم زدن در تنها خیابان، محمود را دیدم؛ محمود از همکلاسی های دوران دبیرستانم بود؛ رفاقت خوبی بینمان برقرار بود و الان هم که کمی گپ زدیم، هنوز همان احساس و رفاقت در کلاممان بود.


 
نوروز 96
ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/۱/٢٧  کلمات کلیدی: سفر ، اجتماعی ، خفر ، دانشگاه

پس از عرض تبریک سال نو؛ این اولین نوشته ام در سال 96 است؛ سالی که وقتی به آن می اندیشم، حس آرامشی می یابم که سابقه نداشته است. نامش را سال پختگی نهادم؛ دوستی از علت انتخاب این نام پرسیده بود؛ منظورم از سال پختگی سالی است که احساس می کنم که بسیاری از وقایع و حوادثی که باید یک مرد را پخته و مجرب کند و او را بیدار کند که اینجا سرای ماندگار نیست، دیده ام و تلخی هایش را چشیده ام و به ناپایداری هایش دل نسپرده ام.

احساس می کنم در سالی که گذشت به نوعی تغییر کردم؛ بالاخره با خودم کنار آمدم که امیدم را به چیزی که عمرم را برای آن گذاشته ام، قطع کنم؛ بالاخره به این نتیجه رسیدم که قسمت و تقدیر ما هم این بود و البته انتخاب خودم بوده و هست.

با سرگرمی ای که برای خودم در سال 95 انتخاب کردم، مشغولم و البته استرس زا و هیجانی؛ تصمیمی گرفته و حرکتی کردم و از خدا امید برکت دارم؛ بسیار به این امید دارم که باید حرکتی می کردم که خداوند از این مسیر، برکتی برساند؛ گرچه بازی خطرناکی است اما می ارزد.

و اما سال 96 را با روزهایی رویایی آغاز نمودم؛ روزهایی پر از باران، پر از رحمت خدا، سرشار از حس خوب و طراوت؛ امسال به خاطر مراسم عروسی آخرین مجرد از خانواده بزرگ پدری، همه تعطیلات را در شهر و دیار خودمان گذراندیم؛ و بارش باران رحمت الهی این تعطیلات را بسیار لذتبخش و آرامبخش کرد.

گرچه برخی فامیل به خاطر بارش باران کمی غر زدند که مراسم عروسی را مختل کرده است؛ ولی وقتی یادم می آمد به همین یک ماه پیش که همین افراد افتاده بودند به التماس و نماز باران و... کمی مکدر می شدم که چقدر انسان ناسپاس است.

اما ماجرای جالبی که از این تعطیلات در ذهنم ماندگار شد، همان مقایسه «علم بهتر است یا ثروت» بود؛ به لطف بازار خوبی که دو سه سالی هست در منطقه ما رونق گرفته است، اغلب فامیل و دوست و آشنا ثروتمند شده اند؛ در صحبتهایشان همه از مبالغ چندصد میلیونی صحبت می کردند؛ مبلغی که برای ما قشر حقوق بگیر.....

یکی از اقوام نزدیک در نصیحتی به فرزندش (که با رتبه اول دبیرستان را تمام کرده بود؛ اما در کنکور موفق نشده بود) گفته بود که درس و مشق را کنار بگذار! میخواهی مثل فلانی (من را مثال زده بود!!) درس بخوانی و راهی دیار غربت بشوی و....

وقتی این روایت را شنیدم؛ کمی به فکر فرو رفتم که ببنید چه روزگاری شده که ما که روزی افتخار فامیل و اقوام بودیم و رفته ایم دنبال درس و تحصیلات دانشگاهی و فلان جا کار میکنیم، مثال ناکامی آخر و عاقبت درس خواندن شده ایم.


 
نود و رنج
ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱٢/٢٦  کلمات کلیدی: اجتماعی

سال نود و پنج را بهتر است نود و رنج بنامم؛ سال مهربانی برای من نبود؛ بسیار سختی و تلخی در این سال تجربه کردم ؛ البته خوب به خاطر دارم از همان روز اول امسال، حس خوبی به این سال نداشتم.

به خصوص اردیبهشت و آذر ماه و بهمن ماه که سخت ترین روزها را داشتم. ولی هر چه بود گذشت و تنها مثل سال 77 که فقط خاطرات تلخی از آن برایم مانده است، از 95 هم خاطرات خوبی برایم نماند.

و اما الان؛بر قله ای ایستاده ام و به پشت سر و گذشته ها می نگرم؛ روزهایی را آرزوها و رویاها را در سر داشتم؛ به بعضی رسیده ام و به برخی هنوز امیدوار! خدا را شکر می کنم. چند روز دیگر به سال پختگی می رسم؛ احساس خاصی به آن دارم؛ یک جور احساس آرامش؛ به سن پختگی خوش بینم.

الان که روزهای آخر سال هست؛ احساس تکراری پایان اسفندماه سالهای گذشته را دارم؛ از برخی رفقای اجباری هرگز نمی گذرم؛ چرا که بسیاری از لحظاتم را تلخ کردند؛ فقط هم به علت حسادت و بخل. 

فقط نتیجه یک مورد از لحظات تلخ امسال را می نویسم و آن اینکه ببین چقدر تلخ کردند روزهایی را که مهمترین دعایم در شب قدر، دعا برای آنها بود. از دیگر مسائلی که سال 95 را برایم تلخ تر کرد، همین موضوعات اقتصادی و بی رحمی ها مختلسین بود؛ نه اینکه نگران حقی که از من خورده شد، بودم؛ نه؛ فقط به این دلیل که ویران کردند اعتمادی که مردم به آنها داشتند.


 
حسب حال دانشگاهی این روزها
ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/۳٠  کلمات کلیدی: دانشگاه

در چشم به هم زدنی روزها گذشت و ترم آخر شدم! قبلا گفتم که سر پیری فیلمان هوس دانشگاه کرد و قصد تکمیل تحصیلات کردم؛ آن هم کجا؟ دانشگاه آزاد!! یک حساب و کتاب سرانگشتی کردم، دیدم تا الان حدود 10 میلیون ناقابل شهریه داده ام! و هنوز پایان نامه و مصائب آن مانده است.

و اما مطلبی که به خصوص این یک ماه اخیر مشغله ذهنی و علت استرس و اضطرابم شده بود، نه مشکلات درس و سختی امتحانات بود، که یکی از اساتید بود که لحظه ای بود و هیچ وقت هم راضی نبود! نه از من؛ از کلاس رضایت نداشت؛ از انگیزه نداشتن دانشجوها گلایه داشت؛ خلاصه بعضی وقتها هم تهدید به ملاقات دوباره همه کلاس در ترم آینده! از آنجایی که من در طول ترم درسها را مروری کرده بودم و اغلب با آمادگی سر کلاس حاضر می شدم، زیاد نگرانی نداشتم؛ تا اینکه موضوعاتی را اعلام کرد تا حسب علاقه یکی را انتخاب کنیم و مقاله ای و ارائه ای بدهیم؛

خلاصه کنم مطلب را؛ با اینکه چندین بار به صورت حضوری در مورد مقاله صحبت کرده بودیم و ترجمه چاپ شده را هم به ایشان تحویل دادم اما به دلیلی نامعلوم وقتی انتظار داشتم نمره ام حداقل 18 شود، در کمال بی انصافی نمره بسیار پایینی درج کرده بود؛ یعنی نمره کل پروژه و مقاله و ارائه را نداد!

این روزها می گذرد و خاطره آنها می ماند اما چه خوب بود که این سیستم تغییر می کرد.


 
 
ساعت ۳:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۱۱/٢٧  کلمات کلیدی: هیچ

دوباره امروز آمدم قلم بردارم و بنویسم و کمی آرام شوم اما قلم برنداشته، زمین گذاشتم.

با اینکه آرامم می کند این ریز صداهای دکمه های کیبورد اما عجب روزگاری است که ...

بگذریم؛ شاید دوباره بنویسم فردا؛ پس فردا؛ یا شاید هیچ وقت!


 
← صفحه بعد