حکایت بیقراری

یادداشتهای یک آدم ساده Muser.persianblog.ir

شهریور پر مشغله
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸  کلمات کلیدی: مشهد ، امام رضا

و اما شهریوری که گذشت بسیار متفاوت بود از ماههای قبل؛ سرشار از سفر و ضیافت و خبر؛ گرچه همان روز اول قصد نوشتن مطلبی در اینجا داشتم اما نشد که نشد!

سفری داشتیم به مشهد؛ به زیارت امام رضا(ع) رفتیم؛ سفری دلچسب و ماندگار؛ به لطف خدا به سلامت با برادر و خواهر رفتیم و برگشتیم؛ سفرنامه اش هم نوشتم در همین جا اما از شانس ما بعد از آن همه نوشتن، بعد که دکمه ثبت و ارسال را زدم، دیدم نه ثبت کرده و نه ارسال!! شاید این هم از خاصیت وبلاگهای ایرانی ست! یعنی بی اعتمادی اینجا هم موج می زند!

بگذریم؛ سفر متفاوتی بود سفر مشهد؛ سفر هفت یا هشتم آقارضا و زیارت اول روژان بانو بود؛ از این بابت که روژان بانو را طبق قولی که به امام داده بودم، به زیارتش می بردم، احساس خوبی داشتم؛ گرچه به علت عیالواری و البته شلوغی و ازدحام زائرین زورمند (!!) زیاد نتوانستم در صحن و سرای با صفای امام رضا بنشینم اما گهگاهی با امام درددل کردم. گفتم از ناملایمات روزگار؛ گرچه امام می دانست اما همه را بازگو کردم؛ در شب آخری که به زیارت رفته بودم با دیدن جمعی هفت هشت نفره از تعدادی جوان که دور هم در کنار یکی از دیوارهای صحن آزادی جمع شده بودند و با مداحی یکی از آنان دیگران هم گریه می کردند، دلم برای خودم سوخت! دلم برای صفای دوران جوانی خودم سوخت؛ دلم سوخت که در مدت ده پانزده سال چقدر عوض شده ام! درست است عوضی نشده ام اما خیلی عوض شده ام! دوست داشتم دوباره به آن دوران پر امید و انگیزه برگردم؛ من هم مثل آن جوانها خیلی امید و انگیزه داشتم؛ اما الان در مقابل همه چیز سکوت می کنم.

در مشهد نکاتی بسیار قابل توجه بود؛ یکی تعداد زیاد زائرین عراقی و عرب زبان و یکی هم توسعه و توسعه و توسعه حرم امام رضا(ع)؛ پیش خودم فکر می کردم ای کاش کمی از زرق و برق این توسعه ها کم می شد و به نیازمندان رسیدگی می شد؛ به نظر من تأثیر رسیدگی به نیازمندان به نام امام رضا(ع) در گسترش دین و مذهب بسیار موثرتر است از.... ؛ بعد گفتم به تو چه ربطی دارد؟! مسئولین و متولیان بهتر می فهمند یا تو؟

روز آخری که مشهد که بودیم با برادر و برادرزاده ها و خواهرزاده و آقارضا رفتیم «سرزمین موجهای آبی»؛ تجربه بسیار خوبی بود؛ سرشار از هیجان و به قول امروزی ها آدرنالین! بخشهای جت موج و تورنادو و تونلهای تاریک و....

در مسیر بازگشت هم در شهرهای شمالی گرگان و بهشهر  و نوشهر و چالوس گذر کرده و اقامت کردیم؛ هوا گرچه بارانی بود اما بسیار هوای لطیف و بهشتی بود؛ و نباید معرفت و مرام باران را فراموش کنم که اصلا خللی در سفر و بازدیدهای ما از دریا و جنگل وارد نکرد؛ متشکرم باران!


 
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۸  کلمات کلیدی: سفر ، مشهد

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان

در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

 

دو ماهی هست که قرار است با برادر به زیارت امام رضا(ع) برویم؛ اما نمی دانم چرا هر دفعه به دلیلی این سفر به تعویق می افتد؛ یا امام رضا بپذیر این مشتاق گنهکار و تنبل را.


 
نعمات
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٥  کلمات کلیدی: قرآن ، مجتمع ، نعمات

به لطف خدا یک دو هفته ای هست که نسبت به قبل روزهای آرامی داشته ام؛ به این نتیجه رسیدم و آن هم اینکه برای کسی با شرایط مشابه من، داشتن حال خوب یا بد، مستقیما به دیدگاه و تصمیم روزانه ام برمی گردد؛ به قولی چند روزی است تصمیم گرفته ام که روز خوبی داشته باشم؛ حالا با هر کم و کاستی و با وجود هرگونه ناخوبی ها! تصمیم گرفته ام بیشتر این بیت طلایی حضرت حافظ را مدنظر داشته باشم که می فرماید: 

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند // گر اندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر

در نوشته قبلی گفتم که میخواهم چندی هم غر نزنم و گلایه نکنم و از همین زیبایی های ساده دور و بر خودم بنویسم؛ به همین امکانات و نعماتی که خداوند در اختیارم قرار داده؛ به عنوان مثال:

فضای سبز اطراف خونه های ما بی نظیر و زیباست؛ طوری که بعضی مواقع فکر میکنم که دارم در اروپا زندگی می کنیم. مسئول فضای سبز مجتمع مسکونی ما بسیار با سلیقه است؛ همیشه گلکاری های فصل و با رنگهای زیبا و شگفت انگیز می بینیم؛ بعضی گلها آنقدر زیبا و مسحورکننده هستند که بعضی مواقع بی اختیار می ایستم و به گلها خیره می شوم و عظمت و سلیقه بی نظیر خداوند را تماشا می کنم. دیوارهای مجتمع مسکونی ما سراسر از گلهای شب بو یا همان گلهای یاس رونده پوشیده شده اند؛ باورتان نمی شود سراسر مجتمع از عطر گلهای یاس پر می شود. گلهای سفید و کوچک و معطر؛ خونه ما یک تراس (بالکن) خوبی داره؛ فرشی در اون پهن می کنیم و به خصوص عصرها که از سر کار برمی گردم توی تراس می نشینیم و با خانواده چای و کافی میکس می نوشیم؛ تازه، طبق عادت ما خفریها (به طبع جهرمی ها) در فصل بادمجان جهرمی و لیمو ترش هم، چنان جشن بادمجان خوری راه می اندازیم که بیا و ببین!!

به خصوص این روزها که تمرین «حال خوب داشتن» را می کنم، سعی میکنم فارغ از همه ناسازگاری های روزگار، فقط به این نعمتها فکر کنم؛  مجتمع ما یک سالن بدنسازی و استخر شنا داره که در فاصله کمتر از دویست متری خونه ما قرار داره؛ استفاده از اون رایگانه؛

دیگر اینکه به نظر من بالکن آپارتمان ما بهترین بالکن مجتمع است؛ چون که هیچ واحدی به ما مشرف نیست؛ سر و صدای خودروهای عبوری ما را اذیت نمی کند؛ بازی کردن بچه ها هم نزدیک بلوک ما نیست! از این بابت خیلی راضی هستیم؛ ما به راحتی در بالکن فرش پهن کرده ایم و هر از گاهی هم شام را آنجا میخوریم.

از نعمتهای دیگر اینکه باید پارکینگ ماشینها را بگویم؛ پارکینگ ماشینها بسیار عالی هستند؛ در زمستان گرم و در تابستان خنک هستند؛ جای پارک ماشین من هم بسیار بسیار خوب است نسبت به جای پارک ماشینها دیگر. خلاصه اینکه به این نتیجه رسیده ام اگر عینک خوش بینی و خوب بینی به چشم بزنم و سعی کنم با وجود برخی مشکلات و ناسازگاری ها، زیبایی ها را ببینم، به لطف خدا روزگار بر وفق مراد است. خدا را شکر.

در ادامه این متن دوست دارم از تعطیلات یکی دو هفته اخیر بنویسم: دو هفته پیش مهمان داشتیم؛ از اقوام بودند؛ به نظرم گرچه ما مشتاق آمدنشان بودیم و واقعا هم به گرمی از آنها پذیرایی کردیم اما احساس کردم که نسبت به دفعات قبل، این فامیل تغییر کرده است. به طور مثال در صحبتهای عادی که داشتیم، با بیان هر موضوعی که واقعا بدون قصدی مطرح می کردم، می دیدم که جبهه می گیرد و انکار می کند و اصرار بر اثبات «بهتر بودن خودش» را دارد! حتی در چند مورد از موضوعات کامپیوتر و استفاده از اینترنت بانک پرسید و من با صدق نیت جواب دادم و راهنمایی کردم، باز هم برداشت خوبی نداشت و...؛ خلاصه اینکه از آمدنشان حالمان که خوب نشد، هیچ؛ بلکه....

اما این هفته که گذشت یکی دیگر از فامیلها به خانه مان آمدند؛ کاملا برعکس هفته قبل، چنان صداقت و یکرنگی در این فامیل دیدم که مثال زدنی است؛ با دیدن چنین امکانات و رفاهی که در اختیار ما بود، کلی خوشحال می شد و بیان می کرد و...؛ اتفاقا همان سوالات کامپیوتری و.. داشت و من هم پاسخ دادم و ...؛ آدمها چقدر متفاوتند؛

چندی است تصمیم گرفته ام که در مقابل عقیده مخالف و البته «مغرض» سکوت کنم؛ و شیرینی این سکوت را بیشتر درک می کنم. راستی چندی پیش صبح که می رفتم به محل کار، یکی از همکاران را دیدم؛ بعد از احوالپرسی صبحگاهی، دقت کردم دیدم ذکری زیر لب می گوید؛ از آن ذکر پرسیدم و گفت هر روز صبح یازده بار سوره «قل هوالله احد» را می خواند و یک بار هم «آیه الکرسی»! از آن روز، من هم همین ذکرها را می خوانم.

احساس خوبی دارم وقتی یک کار خوب از کسی یاد می گیرم.


 
حسب حال
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۸  کلمات کلیدی: زیبایی

هر روز (معمولا اواخر روز یا شب هنگام) تصمیم می گیرم حتما مطلبی در وبلاگ بنویسم, یعنی خیلی مطالب متنوع و خوبی در ذهنم مرور می کنم اما نمی دانم چرا با اینکه هم فرصتش هست و هم امکاناتش، باز هم این همه نانوشته هایی که در ذهنم می گذرد، به فردا واگذار می شود. مثلا بعد از آن نوشته های محرمانه بنا داشتم که از خوبی ها و نعمتهایی که در اطرافم هست، بنویسم؛ اصلا تصمیم گرفتم آن روز فقط زیبایی ها را ببینم و از زیبایی ها بنویسم؛ از این همه الطافی که خداوند به من داشته؛ یا اینکه در ذهن داشتم مطلبی بنویسم بر انتخاب غیرکارشناسی «محل خط کشی عبور عابرین از خیابانها در سطح شهر»؛ همچنین قصد دارم از چیزهایی بنویسم زمانی که پژمردگی جوانها را می بینم؛ مثلا عید نوروز عده زیادی از جوانهایی را دیدم که در حیاط وسیع شاهچراغ در زیر سایه درختان دراز کشیده بودند و مشغول استراحت! جوانی  که در این سنین فقط و فقط باید تلاش کند، ساعت 10 صبح زیر سایه خنک درختان در حیاط شاهچراغ خواب بود!! راستی از این هم می خواستم بنویسم که ..... ولش کن این یکی منفی بود؛ قرار بود در این پست از چیزهای منفی ننویسم.

عجب روزگاریست؛ این کافی میکس هم اعتیادآور بوده و من نمی دانستم!


 
محرمان(2)
ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۳  کلمات کلیدی:
 
روزهای شیرین
ساعت ۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۳۱  کلمات کلیدی: روژان ، رضا

هم دوازده و هم دقیقا یک سال پیش، روزهای 29 و 30 تیرماه، روزهای بسیار بسیار شیرینی برایم بوده اند.هم دوازده سال پیش و هم یک سال پیش، 29 تیر، روز دوشنبه بود.

در روز دوشنبه ساعت 9 و نیم صبح گوشهایم زیباترین صدا را شنید و چشمهایم نظاره گر زیباترین تصاویر معجزه خالق بودند؛ الان که به آن لحظات می اندیشم، فقط و فقط خدا را شکر می گویم. نمی دانم بیش از این چه چیزی بنویسم؛ فقط می نویسم خدایا ممنونم.


 
ایام بعد از عیدفطر95
ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/٢٧  کلمات کلیدی: فرهنگ ، قرآن ، روژان ، خفر

از ایام بعد از ماه رمضان همین را بگویم که نمی دانم چه سری است در عید فطرها! باز هم عید فطر بود و یک خبر بد برای ما! و اما این بار خبر فوت عمه بود؛ عید فطر قبل هم یکی از اقوام تقریبا نزدیک تصادف کرد و از دنیا رفت؛ دو یا سه سال قبل هم دقیقا شب عید فطر، پسر عمو و دخترش تصادف کردند و در دم جان سپردند.

صبح سه شنبه (15 تیر) بود که برادرم خبر فوت عمه را به ما اطلاع داد. از قبل برنام ریزی کرده بودیم که با خانواده برادر بعد از عید فطر برویم مشهد و شمال؛ اما از آنجایی که هیچکس از فردایش آگاه نیست، ما شب عید فطر رفتیم به اصفهان و روز عید فطر هم به منزل پدری (خفر) رسیدیم. در مراسم ختم شرکت کردیم و یک روز بعد هم برگشتیم.

از خوش مشرب بودن و خنده همیشگی عمه گلناز حیفم می آید ننویسم. خانه آنها مصداق واقعی «درخانه ما رونق اگر نیست، صفا هست» بود؛ یعنی محال بود شما به منزل آنها بروی و خندان و شاد نشوی. آخرین بار همین عید نوروز بود که برای عیددیدنی با مادر به منزلشان رفتیم. گرچه مریض احوال بود و در بستر، اما باز هم با کلی شوخی و خنده، لحظات شادی را برایمان ساخت. خدا رحمتش کند.

و اما مثل همیشه بعضی موارد در ذهنم ماندگار شد؛ از جمله:

1- ناخوادگاه به تغییرات چهره و رنگ رخسار همشهریها می اندیشم؛ هیچ اثری از شادی و رضایت در آنها نمی بینم و چقدر غمگین می شوم وقتی می بینم مردم شاد نیستند.

2- در کنار پدر و پسر عمه جلو ورودی مسجد ایستاده بودیم، که آقارضا با خلوص بچگانه اش پرسید «اگر قرآن بخوانم، ثوابش به روح عمه می رسد؟» و وقتی جواب مثبت من را شنیدف پیشنهاد داد که چند آیه ای را بخواند. پدرم هماهنگی را با قاریان دیگر انجام داد و آقارضا میکروفن را گرفت و چند آیه برای شادی روح عمه قرائت کرد. (احساس خوبی داشتم وقتی پسرم قرآن می خواند) قاری و بزرگ مجلس هم از این کار آقارضا تعریف کرد و والدین را توصیه به هدایت فرزندانشان به سوی قرآن نمود. (آقارضا به برکت ماه رمضان در جلسات قرآنی که در مجتمع تشکیل می شود به صورت فعال شرکت کرده و در آنجا هم قرآن و هم اذان را یاد گرفته).

3- در این سفر پس از سالها فرصتی پیش آمد که یک شب را زیر آسمان شب و پس از تماشای ستاره ها به خواب بروم. و چه احساس خوبی داشتم و چقدر لذت بردم. خدا را شکر. پدرم عادت دارد زیر کولر اختصاصی خود که با چادر شب مادر به صورت ویژه برای خود کانالی درست می کند، زیر آسمان شب و با نور ستاره ها به خواب می رود. خوش به حالش. حدود بیست سالی بود که با ستاره ها به خواب نرفته بودم. اسیر زندگی آپارتمانی.

4- وقتی زندگی بعضی ها را می بینم، خدا را شکر می کنم که در شیوه زندگی ام نه افراط داریم و نه تفریط. کلا روش متعادلی در زندگی انتخاب کرده ایم.

5- این بار هم مثل همیشه مهربانی و سخاوت دیدیم هر چند با یک شیشه آبغوره حیاط خواهری یا بادمجان و ریحون باغچه آن یکی خواهر و یا هدیه مادربزرگ پیش از موعد تولد روژان خانم و یا دو عدد کبک پسرخاله و...


 
ماجرای کارواش
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٤/۱٢  کلمات کلیدی: کارواش ، فرهنگ ، پیرمرد

به خوبی و برکت ایام ماه مبارک رمضان باید به وجود زمان بسیار زیادتا لحظه افطار اشاره کنم؛ و با اینکه همیشه با کمبود وقت مواجهم، شاید در ساعات قبل از افطار، خیلی دوست دارم یک اتفاقی، یک کسی یا چیزی وقتم را پر کند تا سرگرم شوم و گذشت ساعات ضعف و گرسنگی را کمتر حس کنم؛ بعضی وقتها که برای گذران ساعات طولانی قبل از افطار به  خیابان می روم با خودم می گویم لطفا یکی پیدا بشوم و وقت مرا بگیرد!

دیروز رفتم کارواش؛ خوشحال از اینکه صفی وجود ندارد، مستقیما ماشین را با راهنمایی شاگرد کارواشی روی چاله سرویس پارک کردم. در هنگام پیاده شدن صدای ماشین دیگری شنیدم که وارد کارواش شد؛ دیدم راننده آن ماشین، خانمی بود جوان و با ظاهری خیلی امروزی! شاگرد کارواش که ظاهرا نسبت به دیگر شاگردها ارشد هم بود، صحبتهایش را با من رها کرد و رفت سراغ ماشین آن خانم محترم؛ بعد هم سفارش آن خانم را گرفت و ماشینش را روی چاله سرویس پارک کرد و با دستور دادن به دو شاگرد دیگر، شروع کردند به شستش ماشین آن خانم امروزی! من را می گویید؟ اول کمی ناراحت شدم از این حرکت شاگرد ارشد اما نگاهی به ساعت انداختم و دیدم حدود دو ساعت دیگر به افطار مانده؛ پس با خونسردی کار آنها را تماشا کردم؛ یکی از شاگردها لاستیکهای کف پایی ماشین خانم را در می آورد، آن یکی فورا پشت رل نشست و ماشین را جابجا کرد و دیگری هم رفت شلنگ آب را آورد و شروع کرد به شستن آن؛ شاگرد ارشد کارواش یک صندلی را به آن خانم محترم تعارف کرد و درخواست که روی آن بنشیند تا کار ماشین تمام بشود؛ و اما من هاج و واج این ماجرا را تماشا می کردم؛ بعد از این قضایا، شاگرد ارشد رو کرد به دیگر شاگردی که پیرمردی بود و گفت که کارهای شستن ماشین ایشان (یعنی من) را شروع کند.بعد هم به من گفت که روی آن نیمکت چوبی بفرمایید بنشینید!!

 

با خودم درباره این قضیه فکر می کردم ؛ از چند زاویه هم فکر کردم؛ گفتم شاید انعام خوبی به آنها خواهد داد؛ شاید آن خانم جوان از مشتری های ثابت آنهاست؛ یا شاید مالک کارواش باشد. به هر حال در این افکار مشغول بودم و منتظر شدم تا زمان تمام شدن شستشوی ماشین او؛ می خواستم ببینم انعام زیادی به آنها می دهد یا اتفاق دیگری خواهد افتاد.  بعد از شستشوی آن سه شاگرد شروع کردن به واکس زدن داشبورد و لاستیک و خشک کردن همه جای ماشین آن خانم و در نهایت موقع حساب، دیدم که انعام هم به آنها نداد!!

البته دیدن اینچنین رفتاری از سوی کاسبان مختلف و اولویت دادن خانمها (آن هم خانمهای جوان و امروزی!!) برایم عجیب نبود؛ اما یادم افتاد به خاطرات یکی از وبلاگ نویسان محترم که با مشاهده چنین تبعیض رفتاری در داستانی مشابه این قضیه کارواش نوشته بود؛ «برای دومین بار در یک روز از «مرد» بودن خود پشیمان شدم.»


 
← صفحه بعد