حکایت بیقراری

یادداشتهای یک آدم ساده Muser.persianblog.ir

روزگارنوشت
ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٩/۱٤  کلمات کلیدی: سفر

از آخرین نوشته ام بیش از یک ماه می گذرد؛ یعنی یک ماه است دست به کیبورد نبرده ام و چیزی در دفتر یادداشتم ثبت نکردم؛ نه اینکه اتفاقی نیفتاده؛ نه؛ اتفاقا همانطور که گفتم آبان ماه خوبی برایم بود و روزهای زیبا و شیرینی داشتم؛ نسبت به آذر ماه هم آن حس خوب را داشتم و دارم؛ ولی یک چیز را باید اعتراف کنم که همه آن «حس های خوب و لحظات شیرین» برمی گردد به احساس درونی و نگرش خود آدم؛ تصمیم گرفته بودم در آبان نسبت به همه چیز احساس خوب و نگاه مثبتی داشته باشم؛ انصافا همین تصمیم باعث شد اغلب وقایع برایم خوب باشد و آرامشی را تجربه کنم که در گذشته نداشتم. 

هفته گذشته را مسافرت رفتیم؛ از سرمای 16 درجه زیر صفر رفتیم به شهری که هوای 20 درجه بالای صفر داشت؛ از شهرهای جنوبی که می گذشتیم، کناره های جاده پر بود از ماشینهایی که گوجه می فروختند؛ گوجه فرنگی تازه کیلویی 400 و 500 تومان؛ این درحالی است که من روز قبل در شهر خودمان خریده بودم کیلویی 3500 تومان! تفاوت قیمت از کجا تا کجا! هندوانه های تازه برداشت شده هم در کنار جاده می فروختند؛ کیلویی 500 تومان.

و اما موضوعی که در این سفر توجهم را زیاد جلب کرد تعداد زیاد مغازه هایی بود که «قهوه اسپرسو» می فروختند! برایم جالب بود که چرا این همه مغازه ها به فروش «قهوه» روی آورده اند و این مغازه ها در همه شهرهایی که در این مسیر 2500 کیلومتری رفتیم، زیاد بودند. زیاد فکر کردم به این موضوع که کدامین علت باعث تشویق کسبه شده است که رو به فروش قهوه آن هم اسپرسو بیاورند؟ آیا فقط دلیل اقتصادی است یا دلیل دیگر؟

چندی است تمرین «آرامش» می کنم؛ بی دلیل خود را نگران نمی کنم؛ این تمرین به ویژه از آبان شروع کرده ام و خدا را شکر خیلی خوب بوده است؛ کمتر حساسیت نشان می دهم به مسائل کوچک و بزرگ؛ چه مسائل فردی و ارتباطات دوست و آشنا؛ چه مسائل جامعه و مشکلات مملکت و...

بگذریم؛ دیشب با تنها دوست و رفیق صمیمی و همشهری ام مکالمه تلفنی خوبی داشتم؛ از آن صحبتهایی که بعدش احساس خوبی داری؛ چند ماه صحبت تلفنی مفصلی درباره موضوعی با هم داشتیم و قرار بود در آینده و با برنامه هماهنگ بشویم و کاری کنیم کارستان؛ هم برای خودمان هم برای همشهری ها؛ تا شاید از خودخواهی برهیم و قدمی برداریم برای دیگران؛ اما هر زمینه ای را بررسی کردیم نشد که نشد! نه اینکه نشود؛ راستش آنقدر ریسکها به ویژه ریسکهای اقتصادی در این روزها زیاد شده است که خیلی بااحتیاط باید رفتار کرد؛ خلاصه اینکه به او گفتم من قانع شده ام به کارهای کوچک! در این مملکت کار بزرگ نمی شود کرد.

راستی یادم نرود بنویسم که چندی است تمرین قانع بودن می کنم. خدایا کمکم کن.


 
دیوانگی ها؛ بی قراری ها
ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۱۱  کلمات کلیدی: شعر

تو را با غیر می بینم،صدایم در نمی آید
دلم می سوزد و کاری ز دستم بر نمی آید

نشستم،باده خوردم،خون گریستم،کنجی افتادم
تحمل می رود اما شب غم سر نمی آید

توانم وصف جور مرگ و صد دشوارتر زان لیک
چه گویم جور هجرت چون به گفتن در نمی آید

چه سود از شرح این دیوانگی ها،بی قراری ها ؟
تو مه ، بی مهری و حرف منت باور نمی آید

ز دست و پای دل برگیر این زنجیر جور ای زلف
که این دیوانه گر عاقل شود ، دیگر نمی آید

دلم در دوریت خون شد ، بیا در اشک چشمم بین
خدا را از چه بر من رحمت ای کافر نمی آید

شاعر: مهدی اخوان ثالث


 
ماه مهر آبان
ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/۸/۳  کلمات کلیدی: روژان ، نعمات ، حیات مجازی ، رضا

پاییز را خیلی دوست دارم؛ ماه مهرش را بیشتر؛ چون هم نام زیبایی است و هم شروع فصل هزار رنگ؛ ناخودآگاه در آخرین ساعتهای ماه مهر، به شروع آبان حس خوبی پیدا کردم؛ نمی دانم علتش کدامیک بود؟ عمل جراحی موفق مادر؛ خبرهای خوب از بازار مکاره و یا تصمیم به مثبت اندیشی و مثبت نگری به داشته هایم؟ به قول رئیس بزرگ که در جلسه ای وقتی برخی از دوستان خواستند گلایه از کمی اضافه کاری و سختی معیشت بگویند، گفت «از داشته هایتان لذت ببرید» و چقدر این جمله با سخنان بعدی اش به دل نشست! ولی علت این حس خوب شروع آبان هرچه بود، اول صبح شنبه را با دریافت برگه مرخصی امضاء شده روز چهارشنبه شروع کردم که بالای آن نوشته شده بود، تشویقی لحاظ شود! گرچه آن مرخصی دو ساعت بیشتر نبود ما حس خوبی برایم داشت؛ آن هم در اولین روز آبان ماه که انتظار دارم ماه خوبی باشد. در ادامه آبان ماه خوب، چند ساعت بعد از برگ مرخصی بود که پیامکی دریافت کردم که وام به حسابم آمد! به خاطر آپارتمانی که پارسال خریده ایم هنوز به چند نفر بدهکارم! و بالاخره شیرین کاری های روژان بانو تکمیل کننده روز خوب اول آبان ماه بود.

روژان بانو روز به روز شیرین تر می شود؛ حرفهایمان را کاملا درک می کند و می فهمد؛ تعداد کلماتی هم که به زبان می آورد زیادتر شده؛ تا الان کلماتی مثل «مامان»، «بابا»، «دده»، «آب» و توپ و نون را به زبان می آورد. روژان بانو برای صرف غذا همیشه روی پای خودم می نشیند و وقتی تشنه می شود با تکرار کلمه «آب» «آب»، ترجیحا از من تقاضای آب می کند! وقتی لیوان آب را برایش آماده می کنم، اول عقب عقب در آغوشم می آید و بعد آب می نوشد! از این کارش لذت می برم؛ و وقتی این حرکتش را به مادرش گفتم و روژان هم فهمید که مادرش هم از این کارش خوشحال می شود، هر وقت می خواهد برای نوشیدن آب به آغوشم بیاید، به مادرش نگاه می کند و می خندد! خدا را شکر می کنم به خاطر هدیه ای به نام روژان بانو؛

دیگر اینکه همزمان با قبول شدن آقارضا در مدرسه تیزهوشان، عینکی هم شد! به قول یکی از دوستان، تیزهوش بودن آقارضا با عینکی شدن، تکمیل شد!!

چندی است  به صورت اتفاقی با وبلاگی آشنا شده ام که نویسنده آن آدم خاصی است؛ مشغله اش فراوان و ثروتش فراوان تر؛ اینکه با این همه مشغله و شرکت و تجارت و خدمتکار و ویلا و... چطور به نوشتن وبلاگ هم می رسد، نمی دانم! اما قلم خاصی دارد و نکته مثبت مطالبش هم این را بگویم که در اغلب آنها در پایان نوشته هایش می نویسد «خدایاااا شکرتتتتت» با همین تعداد «الف» و «ت»!! شاید میخواهد میزان تأکیدش بر تشکر از خدا را برساند!

از همه اینها که بگذریم، اغلب اوقات این روزها به این بازار مکاره می اندیشم؛ عبارت «بازار مکاره» را می گویم چرا که واقعا بازار مکاره است! در پرانتز بگویم که از معانی بسیار «مکاره» منظور من همان جای «بی نظم و شلوغ» است؛ ظاهرا معانی دیگری هم دارد که منظور من نیست! فعلا قصد ندارم از این «بازار مکاره» بنویسم و افشا کنم! چرا که هنوز دراز است ره مقصد و من نو سفرم!

به قول این وبلاگ جدید؛ خدایااااا شکرتتتتتت!


 
چرا درمانده ایم
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٧/۱٢  کلمات کلیدی: ایران

یک ماه پیش در راه برگشت از مشهد به سمت شمال بودیم که یکی از همراهان وبلاگ پیامی فرستاد و درخواست داشت که مطلبی درباره جایگاه واقعی ایران و ایرانی بنویسم؛ گرچه قلمها در این باب زده شده اند و نوشته اند و می نویسند و خواهند نوشت، اما چیزی که مهم است این است که با این همه نوشته ها هنوز «اراده» و «انگیزه» ای برای «ساختن وطن» و رهایی از جایگاه فعلی که به هیچ وجه شایسته «ایران» و «ایرانی» نیست، وجود ندارد.

در این باب لازم می دانم بنویسم که در این موضوع چند بار به گونه های مختلف با این قلم ناقص مطالبی را نوشته ام و چند کتاب از جمله «چرا درمانده ایم؟» نوشته دکتر نراقی و «شرحی بر چرا درمانده ایم؟» هم از همان نویسنده و به زبانی دیگر کتاب نفیس «نفحات نفت» نوشته «رضا امیرخانی» معرفی نمودم اما با این همه باید خدمت همسایه قدیمی(!!) عرض کنم که به نظر من گرچه وظیفه همه ما و به ویژه نسل جوان و هوشیار و آگاه این است که در جهت بهبود وضعیت فعلی از خودمان شروع کنیم و گامی هر چند کوچک برداریم، اما وضعیت را آنچنان نمی بینم که بتوانیم از این وضعیت خلاصی یابیم و بهتر از دیروز شویم؛ نمی گویم نمی شود؛ اما به وضعیتی رسیده ایم که خلاصی از این باتلاق خودساخته سخت تر از هر چیزی است که تصورش را بکنی! دلیل من هم این است که وقتی قصد درست کردن بخش کوچکی از مجموعه ای وسیع و پیچیده را داشته باشی، ممکن است با صرف هزینه و زمان قابل توجهی موفق شوی اما وقتی بخش اعظمی از آن مجموعه نیازمند تعمیر، اصلاح و یا حتی تعویض باشد، این کار به غیرممکن نزدیکتر است تا ممکن.

در این راستا پیشنهاد می کنم حتما کتابهایی را که نام بردم، مطالعه کنی و همچنین کتاب «چرا ایران عقب ماند و غرب پیش رفت؟»


 
شهریور پر مشغله
ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٦/٢۸  کلمات کلیدی: مشهد ، امام رضا

و اما شهریوری که گذشت بسیار متفاوت بود از ماههای قبل؛ سرشار از سفر و ضیافت و خبر؛ گرچه همان روز اول قصد نوشتن مطلبی در اینجا داشتم اما نشد که نشد!

سفری داشتیم به مشهد؛ به زیارت امام رضا(ع) رفتیم؛ سفری دلچسب و ماندگار؛ به لطف خدا به سلامت با برادر و خواهر رفتیم و برگشتیم؛ سفرنامه اش هم نوشتم در همین جا اما از شانس ما بعد از آن همه نوشتن، بعد که دکمه ثبت و ارسال را زدم، دیدم نه ثبت کرده و نه ارسال!! شاید این هم از خاصیت وبلاگهای ایرانی ست! یعنی بی اعتمادی اینجا هم موج می زند!

بگذریم؛ سفر متفاوتی بود سفر مشهد؛ سفر هفت یا هشتم آقارضا و زیارت اول روژان بانو بود؛ از این بابت که روژان بانو را طبق قولی که به امام داده بودم، به زیارتش می بردم، احساس خوبی داشتم؛ گرچه به علت عیالواری و البته شلوغی و ازدحام زائرین زورمند (!!) زیاد نتوانستم در صحن و سرای با صفای امام رضا بنشینم اما گهگاهی با امام درددل کردم. گفتم از ناملایمات روزگار؛ گرچه امام می دانست اما همه را بازگو کردم؛ در شب آخری که به زیارت رفته بودم با دیدن جمعی هفت هشت نفره از تعدادی جوان که دور هم در کنار یکی از دیوارهای صحن آزادی جمع شده بودند و با مداحی یکی از آنان دیگران هم گریه می کردند، دلم برای خودم سوخت! دلم برای صفای دوران جوانی خودم سوخت؛ دلم سوخت که در مدت ده پانزده سال چقدر عوض شده ام! درست است عوضی نشده ام اما خیلی عوض شده ام! دوست داشتم دوباره به آن دوران پر امید و انگیزه برگردم؛ من هم مثل آن جوانها خیلی امید و انگیزه داشتم؛ اما الان در مقابل همه چیز سکوت می کنم.

در مشهد نکاتی بسیار قابل توجه بود؛ یکی تعداد زیاد زائرین عراقی و عرب زبان و یکی هم توسعه و توسعه و توسعه حرم امام رضا(ع)؛ پیش خودم فکر می کردم ای کاش کمی از زرق و برق این توسعه ها کم می شد و به نیازمندان رسیدگی می شد؛ به نظر من تأثیر رسیدگی به نیازمندان به نام امام رضا(ع) در گسترش دین و مذهب بسیار موثرتر است از.... ؛ بعد گفتم به تو چه ربطی دارد؟! مسئولین و متولیان بهتر می فهمند یا تو؟

روز آخری که مشهد که بودیم با برادر و برادرزاده ها و خواهرزاده و آقارضا رفتیم «سرزمین موجهای آبی»؛ تجربه بسیار خوبی بود؛ سرشار از هیجان و به قول امروزی ها آدرنالین! بخشهای جت موج و تورنادو و تونلهای تاریک و....

در مسیر بازگشت هم در شهرهای شمالی گرگان و بهشهر  و نوشهر و چالوس گذر کرده و اقامت کردیم؛ هوا گرچه بارانی بود اما بسیار هوای لطیف و بهشتی بود؛ و نباید معرفت و مرام باران را فراموش کنم که اصلا خللی در سفر و بازدیدهای ما از دریا و جنگل وارد نکرد؛ متشکرم باران!


 
دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف
ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢۸  کلمات کلیدی: سفر ، مشهد

بازآی ساقیا که هواخواه خدمتم

مشتاق بندگی و دعاگوی دولتم

زان جا که فیض جام سعادت فروغ توست

بیرون شدی نمای ز ظلمات حیرتم

هر چند غرق بحر گناهم ز صد جهت

تا آشنای عشق شدم ز اهل رحمتم

عیبم مکن به رندی و بدنامی ای حکیم

کاین بود سرنوشت ز دیوان قسمتم

می خور که عاشقی نه به کسب است و اختیار

این موهبت رسید ز میراث فطرتم

من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش

در عشق دیدن تو هواخواه غربتم

دریا و کوه در ره و من خسته و ضعیف

ای خضر پی خجسته مدد کن به همتم

دورم به صورت از در دولتسرای تو

لیکن به جان و دل ز مقیمان حضرتم

حافظ به پیش چشم تو خواهد سپرد جان

در این خیالم ار بدهد عمر مهلتم

 

دو ماهی هست که قرار است با برادر به زیارت امام رضا(ع) برویم؛ اما نمی دانم چرا هر دفعه به دلیلی این سفر به تعویق می افتد؛ یا امام رضا بپذیر این مشتاق گنهکار و تنبل را.


 
نعمات
ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٢٥  کلمات کلیدی: قرآن ، مجتمع ، نعمات

به لطف خدا یک دو هفته ای هست که نسبت به قبل روزهای آرامی داشته ام؛ به این نتیجه رسیدم و آن هم اینکه برای کسی با شرایط مشابه من، داشتن حال خوب یا بد، مستقیما به دیدگاه و تصمیم روزانه ام برمی گردد؛ به قولی چند روزی است تصمیم گرفته ام که روز خوبی داشته باشم؛ حالا با هر کم و کاستی و با وجود هرگونه ناخوبی ها! تصمیم گرفته ام بیشتر این بیت طلایی حضرت حافظ را مدنظر داشته باشم که می فرماید: 

چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند // گر اندکی نه به وفق رضاست، خرده مگیر

در نوشته قبلی گفتم که میخواهم چندی هم غر نزنم و گلایه نکنم و از همین زیبایی های ساده دور و بر خودم بنویسم؛ به همین امکانات و نعماتی که خداوند در اختیارم قرار داده؛ به عنوان مثال:

فضای سبز اطراف خونه های ما بی نظیر و زیباست؛ طوری که بعضی مواقع فکر میکنم که دارم در اروپا زندگی می کنیم. مسئول فضای سبز مجتمع مسکونی ما بسیار با سلیقه است؛ همیشه گلکاری های فصل و با رنگهای زیبا و شگفت انگیز می بینیم؛ بعضی گلها آنقدر زیبا و مسحورکننده هستند که بعضی مواقع بی اختیار می ایستم و به گلها خیره می شوم و عظمت و سلیقه بی نظیر خداوند را تماشا می کنم. دیوارهای مجتمع مسکونی ما سراسر از گلهای شب بو یا همان گلهای یاس رونده پوشیده شده اند؛ باورتان نمی شود سراسر مجتمع از عطر گلهای یاس پر می شود. گلهای سفید و کوچک و معطر؛ خونه ما یک تراس (بالکن) خوبی داره؛ فرشی در اون پهن می کنیم و به خصوص عصرها که از سر کار برمی گردم توی تراس می نشینیم و با خانواده چای و کافی میکس می نوشیم؛ تازه، طبق عادت ما خفریها (به طبع جهرمی ها) در فصل بادمجان جهرمی و لیمو ترش هم، چنان جشن بادمجان خوری راه می اندازیم که بیا و ببین!!

به خصوص این روزها که تمرین «حال خوب داشتن» را می کنم، سعی میکنم فارغ از همه ناسازگاری های روزگار، فقط به این نعمتها فکر کنم؛  مجتمع ما یک سالن بدنسازی و استخر شنا داره که در فاصله کمتر از دویست متری خونه ما قرار داره؛ استفاده از اون رایگانه؛

دیگر اینکه به نظر من بالکن آپارتمان ما بهترین بالکن مجتمع است؛ چون که هیچ واحدی به ما مشرف نیست؛ سر و صدای خودروهای عبوری ما را اذیت نمی کند؛ بازی کردن بچه ها هم نزدیک بلوک ما نیست! از این بابت خیلی راضی هستیم؛ ما به راحتی در بالکن فرش پهن کرده ایم و هر از گاهی هم شام را آنجا میخوریم.

از نعمتهای دیگر اینکه باید پارکینگ ماشینها را بگویم؛ پارکینگ ماشینها بسیار عالی هستند؛ در زمستان گرم و در تابستان خنک هستند؛ جای پارک ماشین من هم بسیار بسیار خوب است نسبت به جای پارک ماشینها دیگر. خلاصه اینکه به این نتیجه رسیده ام اگر عینک خوش بینی و خوب بینی به چشم بزنم و سعی کنم با وجود برخی مشکلات و ناسازگاری ها، زیبایی ها را ببینم، به لطف خدا روزگار بر وفق مراد است. خدا را شکر.

در ادامه این متن دوست دارم از تعطیلات یکی دو هفته اخیر بنویسم: دو هفته پیش مهمان داشتیم؛ از اقوام بودند؛ به نظرم گرچه ما مشتاق آمدنشان بودیم و واقعا هم به گرمی از آنها پذیرایی کردیم اما احساس کردم که نسبت به دفعات قبل، این فامیل تغییر کرده است. به طور مثال در صحبتهای عادی که داشتیم، با بیان هر موضوعی که واقعا بدون قصدی مطرح می کردم، می دیدم که جبهه می گیرد و انکار می کند و اصرار بر اثبات «بهتر بودن خودش» را دارد! حتی در چند مورد از موضوعات کامپیوتر و استفاده از اینترنت بانک پرسید و من با صدق نیت جواب دادم و راهنمایی کردم، باز هم برداشت خوبی نداشت و...؛ خلاصه اینکه از آمدنشان حالمان که خوب نشد، هیچ؛ بلکه....

اما این هفته که گذشت یکی دیگر از فامیلها به خانه مان آمدند؛ کاملا برعکس هفته قبل، چنان صداقت و یکرنگی در این فامیل دیدم که مثال زدنی است؛ با دیدن چنین امکانات و رفاهی که در اختیار ما بود، کلی خوشحال می شد و بیان می کرد و...؛ اتفاقا همان سوالات کامپیوتری و.. داشت و من هم پاسخ دادم و ...؛ آدمها چقدر متفاوتند؛

چندی است تصمیم گرفته ام که در مقابل عقیده مخالف و البته «مغرض» سکوت کنم؛ و شیرینی این سکوت را بیشتر درک می کنم. راستی چندی پیش صبح که می رفتم به محل کار، یکی از همکاران را دیدم؛ بعد از احوالپرسی صبحگاهی، دقت کردم دیدم ذکری زیر لب می گوید؛ از آن ذکر پرسیدم و گفت هر روز صبح یازده بار سوره «قل هوالله احد» را می خواند و یک بار هم «آیه الکرسی»! از آن روز، من هم همین ذکرها را می خوانم.

احساس خوبی دارم وقتی یک کار خوب از کسی یاد می گیرم.


 
حسب حال
ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٥/٥/۱۸  کلمات کلیدی: زیبایی

هر روز (معمولا اواخر روز یا شب هنگام) تصمیم می گیرم حتما مطلبی در وبلاگ بنویسم, یعنی خیلی مطالب متنوع و خوبی در ذهنم مرور می کنم اما نمی دانم چرا با اینکه هم فرصتش هست و هم امکاناتش، باز هم این همه نانوشته هایی که در ذهنم می گذرد، به فردا واگذار می شود. مثلا بعد از آن نوشته های محرمانه بنا داشتم که از خوبی ها و نعمتهایی که در اطرافم هست، بنویسم؛ اصلا تصمیم گرفتم آن روز فقط زیبایی ها را ببینم و از زیبایی ها بنویسم؛ از این همه الطافی که خداوند به من داشته؛ یا اینکه در ذهن داشتم مطلبی بنویسم بر انتخاب غیرکارشناسی «محل خط کشی عبور عابرین از خیابانها در سطح شهر»؛ همچنین قصد دارم از چیزهایی بنویسم زمانی که پژمردگی جوانها را می بینم؛ مثلا عید نوروز عده زیادی از جوانهایی را دیدم که در حیاط وسیع شاهچراغ در زیر سایه درختان دراز کشیده بودند و مشغول استراحت! جوانی  که در این سنین فقط و فقط باید تلاش کند، ساعت 10 صبح زیر سایه خنک درختان در حیاط شاهچراغ خواب بود!! راستی از این هم می خواستم بنویسم که ..... ولش کن این یکی منفی بود؛ قرار بود در این پست از چیزهای منفی ننویسم.

عجب روزگاریست؛ این کافی میکس هم اعتیادآور بوده و من نمی دانستم!


 
← صفحه بعد